به نام خدا
تولد ریحانه را تبریک گفتم وآرزوی سلامتی برایش دارم- دم ظهر حرکت کردیم برای بازگشت وترافیک شدید در مسیر ودیدن انبوهی از تصادف ها بسیار خسته ام کرد در یک شهر کوچک از یکی از دوستان که قبلا خرید کرده بودم مقداری خشکبار خریدیم ونهار هم آنجا بودیم خوب بود؛ احوال احسان را هم پرسیدم که آنجا بود در کارخانه او را ببینم؛ در قم هم فرصت نشد زیارت حضرت معصومه برویم ولی از یک لبنیاتی مقداری از محصولاتش خرید کردیم و شام هم در مهروماه که بچه ها ندیده بودند- از رضا وداریوش جداگانه سوال کردم که یکی از تهران به اهواز برگشته ودیگری از اهواز تهران رفته برای کار- شهرام گفت ناصر برادر مسعود از روی نخل افتاده و دست و کمرش شکسته؛ زنگ زدم و احوال پرسی کردم- در مسیر آمین یاد آهنگی از کلیپ میرصادقی افتاد و یادش کرد فیلمش را گرفتم برای میرصادقی فرستادم خیلی خوشحال شد- در یک ایستگاه مجتمع بین راهی یک سگ را دیدم که پایش شکسته بود وکسی آن را بسته بود؛ بسیاربسیار دیدن آن صحنه آزارم داد وکاش میشد برای درد او مرهمی بگذارم- یکی از دوستان هم مشکلی برای اشتغال به کار دخترش داشت مشورت کرد وبنا شد زنگ بزنند.
برچسب:
نویسنده: یونا محمدپور