به نام خداالیاس وخسرو آمدند و باهم رفتیم فاتحه دوستم شاکریان که آقاپور گفته بود اما خودش را ندیدم و سوال هم کردم گفتند ناگهان بیمار شده و ریه را درگیر کرده وفوت کرده؛ از کنار مسجد هم یک خیاطی دیدم که پیراهن های خوبی داشت هرکدام از ما یک عدد خریدیم وخیلی خوشحال شد واین هم قسمت او بود رفتن ما؛ بعد خسرو آمد اورا خانه بردم اما بسیار از او خوشم آمد هیچ سوالی نپرسید وکنجکاوی نکرد- احوال پرس مادر وخواهرها شدم -پدر فاطمه تماس و دعوت کرد برای ایام یلدا وتشکر کردم- به یکی از اشخاص مسئول پیام دادم برای رساندن نامه تظلم خواهی یکی از دوستان به مخاطب نامه و رفتاری کرد که نمیدانم حق با او بود یانه؟ اما آن برداشتی که من از شخصیت او در ذهنم بود بهم ریخت- تولد داود پسر مرحوم استاد حسن را تبریک گفتم که نمیدانستم تولد او را- کتاب های اهدایی حاذقی رسید کلی تشکر کردم وارزشمند است.
برچسب:
نویسنده: یونا محمدپور