به نام خدا
رفتم دیدن یکی ازدوستان وساعتی نزد ایشان بودم؛خوش گذشت وگفتم تلاش میکنم بیشتربه آنها سر بزنم؛ان شاالله-یکی از عزیزان با خانواده شان مسافرت رفته ودرمسافرت دچار سوء تفاهم با یکی از اهالی روستاشده وخوشبختانه ختم به خیرشده است؛صرف نظراز این امر وقضیه من بارها به خانواده هم عرض کرده ام وارد یک کشور؛شهر؛محله وروستا میشویم باید به حریم ومالکیت وسابقه ی آنها احترام بیشتری بگذاریم وحتی با ماشین از شهری عبورمی کنیم وپلاک ماشین ما با پلاک آنها یکی نیست باید دررانندگی بیشتراز هرجای دیگررعایت کنیم؛اینها برای هرشهری قاعده ای روانی است چون ما غریبه هستیم؛امشب هم درورای کارها ومیهمانی ام تماس گرفتند ومن امکان صحبت کردن نداشتم وایشان طبق معمول نتوانستند خشم خودرا کنترل کنند ومنهم طبق معمول تلفن را قطع کردم؛واین داستان همچنان ادامه دارد وظاهرا مشکل من است که حرفهایشان را نمی فهمم وفکرمیکنم بلد نیستند حرف بزنند!!-با آرمان دیدن فیلم چهار انگشت رفتیم؛کمدی جالبی بود؛یک باره متوجه شدم۱۰دقیقه تا پخش درسینما وقت هست ودرآخرین دقایق رسیدیم-سعید وخانواده اش میهمان من بودند؛کلی خوش گذشت؛دوست ۲۵ساله وپرخاطره ی من است.
برچسب:
نویسنده: یونا محمدپور